مکن ای صبح طلوع...............

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد، سرخ شود چهرهء آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریهء گل بود والا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را

 روی دست تو ندیده است کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

 

/ 41 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تک پر

باحالی از خودمه رفیق...[نیشخند]...نه زر مفت بود از خودته....ما کوچیک رفیقمونم هستیم[نیشخند]...جونم برام بگه رفیق لامصب من عضو فیسبوک نیستم سالار[نیشخند]...حال نمیکنم باهاش...یه نمه وقت گیرم هست[چشمک]

تک پر

سلام رفیق..آره مشدی هر مطلبی رو میخوای منتشر کن ازم...الا اون کپی ممنوعا....نوش جونت[تایید]

زمزم اندیشه

زیبا بود-موفق باشید. السلام علی عبدالرحمن بن عبد رب انصاری خزرجی

علی

سلام زیلبااود سربزنین

علی

سلام زیلبااود سربزنین

بهارناز

سلامممممممممممممممممممم منتظرم زود بیا

پیغام باران

خب پس مثه اینکه منو نشناختین.اشکال نداره!مطالبتون عالیه!موفق باشید